كز فريب چرخ گردون خسته بود
دل به روي دار دنيا بسته بود
خسته از بي مهري دلدار خويش
روزگارش در خيال يار خويش
ميگذشت ايام عمرش در سكوت
شكوه هايش با خدا اندر سجود
در سكوتش سايه فريادها
سوز فريادش طنين در يادها
شكوه اش از عشق و از دلدادگي
از صفا و از صداقت، سادگي
او زبان دل به شكوه بسته بود
چونكه دلدارش از او بس خسته بود
خسته از اين بينهايت عشق او
باوفا ماندن به عشق، سرمشق او
گفته بودش بهر من شعري نگو
گر فراموشم كني بهتر، نكو
گفت:جانا،كل شعرم جمله ايست
در بيانم جز همين يك جمله نيست
عشق را در حسرت فردا بجوي
عاشقي در ساغر مي نا بجوي
آتش عشقي كه خود افروختم
عاقبت در حسرتش خود سوختم
در مرام عشق بايد سوختن
دم نياوردن به غم، لب دوختن
شعله هاي شمع اورا شد زندگي
يافت او در سوختن پايندگي
ما را در سایت قایق خرد دنبال میکنید
برچسب:
نویسنده:
بازدید: 59