یه روز توی دریای بیکران دلتنگیام شناور بودم و از قایق ذهنم خاطره های تلخ گذشته رو خالی می کردم که متوجه شدم پاروی شکسته یک خیال عاشقانه در منتها الیه خاطراتم جا خوش کرده و هنوز هم می تواند در ادامه مسیر کمکم کند... از پشت در خونه دستی بیرون اومد و صدایی که پر از ا
حساس خواستن بود چیزی بهم داد و بعد در بسته شد و من از پله ها پایین رفتم و همه چیز برایم عوض شد... حس خوبی که بعد از اون در وجودم شعله کشید تا الان روشنه و به من گرمی میده ........ قایق خرد...